بهار را توصيف کنيد

فصل بهار فصل خيلی خوبی است. <نقطه سر خط!>

من فصل بهار را خيلی دوست دارم.

در فصل بهار درختان از خواب زمستانی بيدار می شوند و شکوفه می دهند.

در فصل بهار هوا کم کم گرم می شود.

در فصل بهار همه جا سرسبز است.

فصل بهار سه ماه دارد.

اولين ماه فصل بهار فروردين است.

اولين روز فروردين٬ عيد است.

روز اول عيد ما سفره ی هفت سين می اندازيم.

در عيد ما به ديدن پدربزرگ و مادربزرگ خود می رويم و آنها به ما عيدی می دهند.

در عيد ما به خانه ی فاميل می رويم و به آنها می گوييم:

عيد شما مبارک!

 

نمره ی انشا    ۹۵/۱۹

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ،۱۳۸۳


 

 

عزيزی ميگفت:

من رابطه م رو با اطرافيانم اينطوری مقايسه ميکنم که....

اگه يکی از دوستان نزديکم ايستاده باشه وسط خيابون و يه ماشين هم با سرعت بطرفش بياد٬ سعی ميکنم يه طوری داد بزنم يا خبرش کنم.

اگه همسر يا مثلا خواهرم ايستاده باشه و ماسين با سرعت بياد٬ من صددرصد ميرم جلو و هُلش ميدم يا ميکشمش کنار.

اگه يکی از بچه های من ايستاده باشه و ماشين با سرعت بياد٬مطمئنا ميرم جلوی ماشين می ايستم و هرطور شده ماشين رو متوقف ميکنم!

بيشتر احترامی که بهش ميذارم برای ارزشی يه که برای خونواده ش قائله.....

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳ اسفند ،۱۳۸۳


 

 

يادمه موقع جنگ ۴-۵ سالم بود. اونموقع ما با مامان بزرگم اينا يه جا زندگی ميکرديم. اون روزا مامانم اينا همش چشمشون به تلويزيون بود که اگه آ‌ژير قرمز پخش کرد بدويم بريم زير پله ها( که امنترين جای خونمون بود!). اونموقع خيلی از صدای هواپيماهای نظامی که از بالای سرمون رد ميشد ميترسيدم و زار زار ميزدم زير گريه. صاحب بقالی کنار خونمون هم يه مرد مهربونی بود که برای اينکه منو آروم کنه با تفنگ شکاريش يه تير هوايی در ميکرد و ميگفت: «تموم شد! هواپيمای آدم بَدا رو زدم!! ديگه گريه نکن!»

چند وقتيه که باز گردن کلفت دنيا! وقت بيکاری گير آورده و هوس کرده لشکرکشی کنه بياد ايران. معلوم نيست باز بهش مواد نرسيده ( بخونيد نفت نرسيده!) يا زندانهاش خالی شده که قاطی کرده که هوس کرده واسه کادوی سال نو آزادی! رو برامون بفرسته!

من نه چيزی از سياست ميفهمم که بگم سياستهای کشورداری ايران درسته نه توی کاخ سفيد بودم که بدونم چرا بوش فکر ميکنه تنها ناجی ملت ايرانه! که ميخواد با نيروهای نظامی راه بيافته بياد ايران صلح برقرار کنه! ولی اينقدر ميدونم (و فکر ميکنم هر عقل سليمی هم اينو تشخيص ميده) که با جنگ نظامی نميشه صلح برقرار کرد! دو تا کلمه ی جنگ و صلح فقط توی عنوان کتابها کنار هم مياد نه تو دنيای امروز. تازه ما چند سال قبل هم توی کشورمون جنگ داشتيم.لازم هم نيست بگم که چقدر از جوونها جونشونو دادن که کشورشون پيشرفت کنه٫ بهتر بشه٫ آزاد بشه! وقتی فکر ميکنم اگه يه بار ديگه قرار باشه توی گوشمون بخونن: جنگ جنگ تا پيروزی! يا ميجنگيم يا کشته ميشويم! يا شعارهايی از اين دست؛ يه حس زدگی٫ ترس٫ بيزاری و تنفر بهم دست ميده.

درسته که الان ما ايرانيها رو که يه روز نژاد برتر دنيا بوديم با عربها يکی ميدونن و تا ميگيم «ايراني» ياد صدام حسين ميافتن(!؟)؛‌ درسته که وقتی ميخوان يه دکتر ايتاليايی رو بيارن ايران قبول نميکنه چون معتقده اگه توی پاسپورتش مهر ورود به ايران بخوره بعدا برای ورود به خيلی از کشورها براش مشکل پيش مياد! درسته که عکس يه مرد ايرانی که جلوی سفارت ايران خودسوزی کرده بعنوان بهترين عکس سال ۲۰۰۴ انتخاب ميشه!‌ درسته که ما آزادی درست ميخوايم؛ زندگی خوب ميخوايم؛‌ خونه و زندگی راحت ميخوايم؛‌ شغل ميخوايم؛‌ حق انتخاب و حرف زدن ميخوايم‌! و درسته که خيلی دردها و مشکلات ديگه هست...!! ولی فکر نميکنم آمريکا پشت در وايستاده باشه که صندوق حل اين مشکلاتو به ما بده!

بوش درست ميگه که نميخواد ايرانو مثل افغانستان و عراق کنه؛ چون اگه بلايی که سر اونا اومد سر ماهم بياد ايران به يه چيزی صد برابر بدتر تبديل ميشه! دلم نميخواد شعار بدم ولی اگه آزادی واقعی ميخوايم( نه جنگ!) خودمون بايد تلاش کنيم نه اينکه منتظر باشيم ديگران کادو پيچش کنن بيارن بذارن زير بغلمون! ....

 NO WAR in IRAN

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳


Mujhse Shaadi Karogi?!!l

 

     از وقتيکه اينجا مينويسم٬‌خيليها ازم خواستن يه مطلب درباره ی مراسم عروسی هنديها بنويسم. منم ديدم ديگه بيشتر از اين آقا پسرای گلی که ميخوان يه دختر خالدار هندی بگيرن يا دختر خانومای گلی که دنبال يه ماهاراجه ی هندی هستن!! رو منتظر نذارم!!!

توی هند انواع و اقسام عروسيها برگزار ميشه. هر دين و مذهبی مراسم ازدواج خاص خودشو داره. تازه اگه دينهای مختلف هم بخوان با هم وصلت کنن٬ بازم آيينهای مخصوصی داره مثلا ازدواج هندو با مسلمان يا پارسی با مسيحی. هر کدومشونم چند روز طول ميکشه. ولی در کل مراسم ازدواج يه دختر و پسر هندو به اين صورت برگزار ميشه: .....

مراسم زير يک Mandap انجام ميشه. Mandap داربست و سقفی هست که در فضای باز درست ميکنن. اين داربست حتما بايد در فضای باز مثل باغ يا حياط خانه ساخته بشه و چون مکان مقدسی بشمار ميره بايد بدون کفش وارد اون شد. در وسط Mandap يک آتش روشن ميکنن که مراسم دور اون اجرا ميشه.

طبق سنت هندوها٬ عروس يه ساری قرمز يا قرمز و سفيد میپوشه و شال ساری هم حتما بايد روی سرش باشه. داماد هم يه لباس بلند ( کافنی ) میپوشه و کلاه مخصوصی شبيه عمامه هم روی سرش ميذاره. پوشيدن لباس سياه در مراسم عروسی ناخوشاينده و نوعی بی احترامی محسوب ميشه! يکی از مهمترين تزئينات عروس٬ نقاشی دست و پای او با حنا هست که جزئی از آرايشش بشمار مياد و خيلی هم دقت و هنر لازم داره.

برای شروع مراسم٬ اول داماد به همراه خانواده ش وارد محل برگزاری مراسم ميشن. داماد با يک نارگيل و يه دسته گل پيش مادر عروس ميره و مادر عروس٬ کوم کوم( يه نوع ماده ی قرمز رنگ که هندوها به نشانه ی سلامتی و تبرک روی پيشانی هم ميذارن ) رو به پيشانی داماد ميزنه.داماد هم نارگيل رو به مادر عروس ميده و برای احترام جلوی پاش خم ميشه. ( يکی از رسمهای هندوها اينه که هميشه برای احترام٬ بخصوص به بزرگترها٬ جلوی پاشون خم ميشن و دستشونو به پای طرف مقابل ميزنن. ) بعد خانواده ی عروس٬ داماد و يک شخص مورد اعتماد که بعندان شاهد عقد هست رو به داخل mandap  ميبرن. بعد از اينکه داماد داخل Mandapنشست٬ عروس با يه دسته گل٬ به همراه بزرگتری از طرف خانواده ش مادريش٬ پيش داماد برده ميشه. عروس و داماد در دو طرف آتش٬ روبروی هم روی زمين ميشيننو پريست ( رهبر روحانی هندوها که مراسم رو اجرا ميکنه‌) دعاهای مخصوص عقد رو شروع ميکنه و عروس و داماد دسته گلهای مخصوص رو دور گردن هم ميندازن.

بعد پدر و مادر عروس٬ دست و پای عروس و داماد رو ميشورن و بهشون گل ميدن و موافقتشونو برای ازدواج دخترشون با داماد اعلام ميکنن. داماد و عروس هم هرکدوم موافقت خودشونو برای ازدواج اعلام ميکنن و حلقه دست هم ميکنن. وقتيکه حلقه ها رد و بدل ميشه٬ پريست دعايی ميخونه که معنيش به فارسی تقريبا اين ميشه:

               «يک دايره٬ نشانه ی خورشيد و زمين و جهان است.نشانه ی تقدس

               و کمال و آرامش است. در اين حلقه ها نشانه ی وحدتی است که

                زندگی شما را در يک دايره ی ناشکننده قرار ميدهد. دايره ای که

               شما هر وقت هرجايی که برويد٬ بازهم پيش هم برميگرديد و باهم

               خواهيد بود.»

بعد پريست طناب مخصوصی به اسم « وارمالا» رو دور گردن عروس و داماد ميندازه و از اين به بعد دختر و پسر٬ زن و شوهر محسوب ميشن!

 حالا اونا که تا الان روبروی هم ميشستن٬‌کنار هم ميشينن و پدر عروس٬‌دست دخترش رو توی دست داماد ميذاره. برادر عروس مقداری برنج توی دست اونا ميريزه که بايد اون برنج رو توی آتش بريزن.

 بعد شالهای لباس عروس و داماد رو به هم گره ميزنن و اونا ۴ بار دور آتش ميچرخن که هر دور نشانه ی خاصی داره:

  1. دور اول برای شادی زوج دعا ميکنن.
  2. دور دوم برای طولانی بودن عمر زوج دعا ميکنن.
  3. دور سوم برای سلامتی زوج دعا ميکنن.
  4. دور چهارم باز هم برای شادی و سلامتی زوج دعا ميکنن.

بعد عروس و داماد ميشينن و اعتقاد دارن که در اين لحظه هرکدوم زودتر بشينه٬ رئيس و مدير خانه او خواهد بود! در اين موقع داماد کادويی رو به برادر عروس هديه ميده.

در آخر عروس و داماد بايد مراحل هفتگانه رو اجرا کنن که نشانه ی تثبيت و محکم کردن ازدواجشون هست. هر دو بايد در اين مرحله از صميم قلب دعا کنن... عروس وداماد ۷ بار به خودشون قول ميدن که:

  1. از غذای کافی تغذيه کنن.
  2. در زندگی قوی و مکمل همديگه باشن.
  3. در زندگی از همه نظر موفق باشن.
  4. هميشه از صميم قلب شاد باشن.
  5. بچه های خوبی پرورش بدن.
  6. در توافق کامل زندگی کنن.
  7. هميشه در زندگی بهترين دوست برای هم باشن.

بعد عروس و داماد ۴ بار به هم شيرينی ميدن و مادر داماد٬ Mangalsutra ( گردنبند سياه رنگ مخصوص ازدواج ) رو دور گردن عروس ميندازه و بعد هم کادوها داده ميشه. معمولا خود خانواده های هندی برای کادو پول ميدن که مبلغش هم بايد طوری باشه که به عدد يک ختم بشه مثلا ۱۱ يا ۲۱ يا ۵۰۱ يا ۸۰۳۱ و..... اما مهمانهای غير هندی معمولا وسايل خانه هديه ميدن.

اينم يکی از بهترين ازدواجهای کل تاريخ هند!! بين يک مرد مسلمان و زن هندو که به رسم هندوها برگزار شده:  ( ايشالا هميشه خوشبخت باشن  .....)

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ دی ،۱۳۸۳


 

 

گمونم به اين نتيجه رسيدم که سلامتی از همه ی چيزايی که دفعه های قبل گفتم مهمتر و باارزشتره! وقتی يه هفته با همه کل کل ميکنی که بفرستنت گوا و بعد به فاصله ی ۲-۳ روز ميشنوی بغل گوشِت وسط دريا زلزله اومده و هزاران نفر رو کشته.....


 Click for Large Photo


 Click for Large Photo


 Click for Large Photo

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۳


 

 

دفعه ی قبل انگار من زيادی نقش منفی شدم هی گفتم ثروت خوبه٬‌پول خوبه٬ ثروت نباشه هيچی به درد نميخوره....( همچينم بيراه نگفتم!‌ ) ولی بابا اونقدرام که اومدين شاکی شدين پولکی (؟!) نيستم که همه چيزو با ثروت بسنجم. گمونم ديگه اونايی که منو تو اين يه سال و خورده ای ميشناسن بايد فهميده باشن که بين علم و ثروت و عشق و قدرت ( که الان «عقل» رو هم بهش اضافه ميکنم!‌) به بقيه بيشتر از ثروت اعتقاد دارم.

 درس خوندن رو جدآ خيلی دوست دارم(نمونه ش اينکه هميشه موقع امتحانا دست به دعا ميشم!!). به عشق و محبت و دوستی و عاطفه هم خيلی اعتقاد دارم٬‌ اينو هم تقريبا همه ميدونن!! قدرت طلب هم هستم٬‌عشق مديريت و مايکروسافت و بيل گيتس و اين چيزا هم منو خفه کرده!!( يکی يه دفعه اومد بهم گفت : سيما گيتس!!  خدايی خيلی باهاش حال کردم!! ) تازه جديدا هم يه فيلمی ميديدم طرف توی « ناسا » کار ميکرد‌ و ......  به سرم زد اونجا کار کردن هم بد نيستا!!! ( ديگه خيلی پررو شدم!!) ....طبيعيه که اگه همه ی اينا باشه٬‌ثروت هم خود بخود دنبالش مياد. بازم ميشه همون قضيه ی خدا و خرما ....

ولی خب بازم که فکر ميکنم ميبينم اونقدرا هم خوب نيست آدم همه چيزو باهم داشته باشه٬‌ چيزی که اول نوشته ی قبل هم گفتم ولی کمتر بهش توجه شد. هيچکس بدش نمياد شب بخوابه صبح بيدار شه ببينه توی قصر نشسته! ولی بعدش چی...؟؟ يه جور بی انگيزگی بی انگيزگی به آدم دست ميده. به نظرم آدم هميشه بايد يه چيزی بخواد که برای بدست آوردنش تلاش کنه٬‌حالا اين هدف ميتونه مدرک تحصيلی بالا باشه٬ يا ثروت زياد٬ يا کسی که دوستش داره يا مديريت يه شرکت بزرگ! به هر حال بريا بدست آوردن همه شون بايد تلاش کرد.( حالا من که همه ی اينا رو باهم ميخوام چه خاکی بايد به سرم بريزم؟؟! ) .....

و اين داستان همچنان ادامه دارد..... و ما هم برای گردش و تعطيلات نه تنها گوا نرفتيم بلکه توی خونه نشستيم و يه پا آشپز ماهر شديم بس که همه صبح رفتن سر کارشون و ظهر گرسنه برگشتن خونه!!

             **********************************************

 شنيدم اين روزا توی ايران هوا خيلی سرد شده٬ بعضی جاها حتی به ۳۰ درجه زير صفر هم رسيده. صحبت از برف و سرما واسه من که اينجا در سال يه تيکه ابر هم توی آسمون نميبينم خيلی دوست داشتنی و دلنشينه. ولی واسه اونايی که الان توی بم و روستاهای اطرافش تو اين هوای سرد زير يه چادر بدون هيچ گرم کننده ای مجبورن زندگی کنن فکر نميکنم خوشحال کننده باشه... الان حدودا يک سال از زلزله ی بم ميگذره و همچنان تعداد زيادی بی سرپناه موندن. شنيدن اين اتفاقات باعث ميشه هم خدا رو شکر کنم واسه خيلی چيزايی که دارم و دعا برای کسانيکه اون خيلی چيزا رو ندارن و افتخار به آدمهايی که با وجود اينهمه مشکلات توی ايران هنوزم به خاطر مردم کار ميکنن.....

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ دی ،۱۳۸۳


بابا پرشين بلاگ!

 

    شنيدين ميگن طرف هم خدا رو ميخواد هم خرما رو؟ اطرافتون کسی رو ميشناسين که اينطوری باشه؟ يا بهتر بگم کسی رو ميشناسين که اينطوری نباشه؟! حداقل ۹۰٪ آدما هميشه هم خدا رو ميخوان هم خرما رو. اصلا ذات ما آدما طوريه که همه ی چيزهای خوب رو باهم ميخوايم. اونوقت يکی نيست بگه اگه همه چيز باشه ديگه به چه بهانه ای صبح تا شب سگ دو بزنيم؟؟! ( مثلا من عاشق اينم که يه Dinner date با SRK داشته باشم!!  حالا وقتی به خواسته م رسيدم  ديگه به چه اميدی آخر هر هفته به بهانه ی تفريح برم دم خونه شون؟!!) البته اينو قبول دارم که انسان اينقدر پرتوقع و زياده خواهه که هر چقدر هم داشته باشه بازم سير نميشه و بيشتر ميخواد.( مثلا اگه من به خواسته م برسم و يه ملاقات اختصاصی باهاش داشته باشم٬‌ خدا رو چه ديدی٬ يهو ديدی هوس کردم زنش هم بشم!!!) اين وسط فقط جيب آدم خالی ميشه و کفگير هم که به ته ديگ خورد ديگه کسی نيست پُرِش کنه. ( از سه هفته  ی پيش تاحالا فقط ۱۵۰۰ روپيه<۳۰۰۰۰ تومان> از صدقه سر اين شازده٬ از جيب بنده به حساب سينماهای اينجا رفته! تا حالا دقيقا ۹ بار وير-زارا رو ديدم اونم توی مالتیپلکسها نه سينماهای معمولی! تازه پول چیپس و نوشابه های توی سالن رو حساب نکردم. هفته  ی ديگه هم که اون يکی داره مياد و خدا به دادم برسه که چقدر بايد داد و بيداد مامانمو بشنوم که هی بگه هر فيلمی رو فقط يه بار ميبينن نه پنجاه بار! ديگه نميذارم تو بری سينما و از اين حرفا.... آخر سر هم باز بابامه که به دادم ميرسه و شپشهای ته جيبمو جارو ميکنه! خداييش من خيلی بابايی ام! هميشه طرف بابامو ميگيرم( چون اونم هميشه طرف منو ميگيره!) در عوض خيلی هم ازش حساب ميبرم! يعنی اگه بگه يه کاری رو نکن نميکنم (چون تا حالا نگفته!)

چند روز پيش داشتم با مامانم بحث علمی-فلسفی ميکردم که حالا که من امتحانام تموم شده و تعطيل شدم٬ يه برنامه ی مسافرتی٬‌گردشی چيزی بذارن يا لااقل يه چند صد دلار(؟!) بهم بدن خودم سه چهار روز برم گوا (Goa) گردش. بعد کلی داشتم قانعش ميکردم که دانشجو تفريح ميخواد! دانشجو خرج داره! دانشجو به استراحت احتياج داره تا به سلامت روحی! برسه....( اونم که نميگه نرو. ميگه برو مسافرت با پول خودت! من اگه ميخواستم مهمون جيب خودم باشم که ديگه يه هفته فَکَمو واسه مخ زدن و پول گرفتن بکار نميگرفتم!)

خلاصه تازه بحث سر اين موضوع مهم که *دانشجو خرج داره* داغ شده بود که خواهر کوچيکم سيمين اومده ميگه کمک کن انشا بنويسم! وقتی موضوع رو میپرسم ميگه : علم بهتر است يا ثروت!! ميگم نيم ساعت اينجا وايسا دعوای من و مامانو گوش بده دقيقا موضوع انشاته. ميتونی ده صفحه ازش بنويسی! حالا جالب اينجاست که سيمين شاگرد خود مامانمه!‌چون اينجا فقط يه مدرسه ی ايرانی هست که سيمين اونجا درس ميخونه و مامانم هم معلمشه. ميگم آخه مامان اينم موضوع تو دادی؟؟ گذشت اون زمان که هی ميگفتن علم بهتر است يا ثروت٬‌ما هم مجبور بوديم واسه اينکه نمره ی کم نگيريم بنويسيم علم! يا خيلی هنر ميکرديم ميگفتيم هردوتاش با هم خوبه.( قضيه همون خدا و خرما!) الان مثلا ميتونستی بگی : ثروت بهتر است يا قدرت؟ ( که من بازم ثروت رو انتخاب ميکردم) يا بگی ثروت رو قبول داری يا عشق؟( اين که ديگه واضحه ثروت بهتره!)

خلاصه بعد از کلی فک زدن به اين نتيجه رسيديم که در هر شرايطی ثروت بهتر از هر چيزيه. چون اگه پول نباشه من نه ميتونم برم مسافرت‌نه ميتونم هفته ای سه بار برم وير-زارا و سودس ببينم! مهمتر از همه ديگه موضوع داغی واسه گفتمان بين من و مامانم پيدا نميشه!! سيمين هم نمره ی انشا ۲۰ شد چون نوشته بود قدرت از همه چی بهتره! ( الحق توی خونه ی ما از همه قدرت طلب تره!)

تيتر نوشته م يادم رفت! به متن ربطی نداشت ولی به پرشين بلاگ که باز پنچر شده بود ربط داشت! اين پرشين بلاگ هم ديگه اوراق شده بايد عوضش کنيم. هرچند وقتی داريم از يه سايت رايگان استفاده ميکنيم٬ وقتی هم خراب ميشه نبايد صدامون دربياد!( بازم نتيجه  ياخلاقيش اينه که ثروت خيلی خوبه٬ چون ميشه باهاش بری فضا بخری و توش بنويسی و هر روز نگران اين نباشی که پرشين بلاگ ممکنه از کار بيافته!)

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۳


ديوالی

 

   ديوالی ( Diwali يا Deepavali ) در لغت به معنی رشته ای از چراغهای نورانی است و بزرگترين عيد هندوها محسوب ميشه. در واقع ديوالی سال نوی هندوها و متعلق به بزرگترين خدای هندوها يعنی رام هست.

Shri Ramchandra

 مراسم ديوالی از دوازدهم ماه کارتيک(در تقويم محلی هند)؛ يک هفته ی قبل؛ شروع ميشه و ۶ روز ادامه پيدا ميکنه. روز قبل از ديوالی روز مقدسی است به اسم Vasubaras که توی اين روز زنها روزه ميگيرن و برای سلامتی کل خانواده دعا ميکنن.

 

ديوالی به جشن نورها (Festivales of lights ) معروفه و اصلی ترين بخش اين جشنا هم رقصهای نور و آتيش بازی و ترقه های رنگی هست. حتی خونه هاشون رو هم با چراغهای نورانی تزيين ميکنن. در واقع پيام اصلی همه ی اين آتش بازيها و چراغونی کردنها٬ جمله ايه که هندوها خيلی بهش اعتقاد دارن: بيا٬ بگذار همه ی تاريکيها را از چهره ی زمين برداريم...

 

 توی اين روزها مثل سال نوی خودمون مردم خانه تکانی ميکنن و با پودرهای رنگی٬ شکلها و نقاشيهای مخصوصی رو جلوی در خونه هاشون ميکشن. لباسهای نو میپوشن و به ديدن همديگه ميرن. دادن ظرفهای شيرينی و شکلات به همديگه از رسمهای رايج اين فستيوال هست و تقريبا واجبه!

 

روز سوم ديوالی هم متعلق به لاکشمی٬ خدای ثروت هست. در اين روز خيلی از تجار حسابهای بانکی قديمی خودشونو ميبندن و حسابهای جديد باز ميکنن!!

جشنهای سالانه ی هنديها با ديوالی تموم ميشه. درواقع ديوالی آخرين عيدشون هست که در يک سال برگزار ميشه. اگه ميخوايد اطلاعات بيشتری درباره ی خدايان هندو بدونيد ميتونيد اينجا کليک کنيد.

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸۳


 

 

        ۱۰ مهر وبلاگ من يک ساله شد! فکر ميکردم واسه ۱۰ مهر خيلی حرف داشته باشم ولی اون روز اصلا يادم نبود لااقل يه تبريک خشک و خالی به خودم بگم!!  بعدشم که يادم افتاد ديدم خيلی دير شده هيچی ننوشتم! کلی واسه خودم برنامه داشتم٬ کلی تبريک و شاد باش و عذرخواهی و تشکر از اين و اون....ولی خب ديگه.... يادم نبيد!! 

يادمه اون اول که شروع کردم هيچی هيچی از وبلاگ نويسی نميدونستم. باز بعضيا وقتی شروع ميکنن لااقل چند تا وبلاگ خوندن. من اصلا نميدونستم وبلاگ چی هست! يا اصلا نميدونستم چی بايد توش بنويسم! اگه يه نگاه به نوشته ی اولم بندازين ميفهمين! بعد کم کم ديدم من که نه ادبياتم خوبه بتونم متنهای ادبی بنويسم٬ نه قلمم اونقدر قويه که بتونم بحثهای علمی و فلسفی راه بندازم٬ نه اهل سياستم که مشکلات مملکتو حل کنم! واسه همينم ديدم اگه خودم باشم و از زندگيم و اتفاقاتی که برام ميافته٬ علايقم٬ چيزا و کسايی که ازشون خوشم مياد٬ شاديهام و ناراحتيهام بنويسم بهتره. لااقل اينجور چيزا رو ميتونم يه جوری جمع و جور کنم و بصورت يه مطلب دربيارم! البتهخب بعضيها هم خوششون نمياد...:

 

نويسنده: hamid

جمعه، 17 مهر 1383، ساعت 12:44

سلام . من اولين باره که ميام و به وبلاگی مثل وبلاگ شما سر ميزنم که کارهای روزمره خودشون رو مينويسن و چيزهايی مثل تولدت مبارک و اينجور چيزها و اينقدر هم طرفدار دارن که همه ميان و ميگن به به ! چه مطلبی . چه عالی . محشره . بازم بنويس .... آخه من موندم اينکه شما در طول يک روز چه کارهايی انجام ميدی مثلا صبح که بلند شدم رفتم دستشويی و بعدش صبحانه خوردم و ......... چه ربطی به من و بقيه داره ؟؟؟ يا اينکه امروز رفتم مهمونی و بابا و مامانم اينجور و اونجور ...... واقعا مسخرست !!!!! بعد هم اینجوری که پیداست مدتی هست که نيستی و جواب کسی رو هم نميدی و اين همه آدم ميان و التماس دعا دارند که : تروخدا بيا و بنويس و از اينجور چيزها که بازهم بنويسی امروز نهار چی خوردی و همه بهت بگن نوش جونت و از اينجور چيزها . درسته وبلاگ هر کسی برای شخص خودشه ولی واقعا حيف از اون وقتی که برای نوشتن و خوندن اين مطالب صرف بشه !!!!!!!!!!!

E-mail:  وارد نشده است

URL:  shirazshin.persianblog.ir

 

والا منم نميدونم گفتن اتفاقات روزمره يی که برای هرکسی پيش مياد و هيچ چيز تازه ای هم نيست چه فايده يی برای بقيه داره. ولی خب حداقل فايده ش واسه خودم اينه که اينقدر شهامت و جرات پيدا ميکنم که اون چيزايی رو که توی سرم ميگذره٬ بصورت نوشته دربيارم و در معرض نظر سنجی و قضاوت ديگران بذارم. البته طبيعيه که نوشته های من به درد دکتری مثل ايشون که مطالبشون هم علميه و هم عملی٬نميخوره و خسته شون ميکنه!!‌( توصيه ميکنم حتما به وبلاگش سر بزنيد چون جدا نوشته هاش از روزمره های من جالب تره!!! البته يه سايت روی صفحه باز ميشه٬ بايد اون صفحه رو ببندين! )

ديگه اينکه تو اين يک سال کلی چيزای جديد از آدمای جديد ياد گرفتم. کلی تو اينترنت و کامپيوتر پيشرفت کردم. مثلا اينکه واسه خاطر وبلاگ هم که شده رفتم طراحی وب ياد گرفتم!

ديگه ديگه ديگه....با بعضيا کل انداختم!! که البته بيشترش سو تفاهم بود که باعث شده بود منظور همديگه رو درست متوجه نشيم. خدا رو هم شکر که تو اين مدت اينجا دعوا نشده!! سعی هم کردم طوری بنويسم که به هيچ شخص و هيچ طرز تفکری توهين نشه.الانم ۹۷ تا لينک توی هيستريا هست که همشون بهترين دوستام هستن. دلم ميخواست تک تک اسم ميبرم ولی خب فعلا همينو قبول کنين تا ايشالا سال بعد اگه عمری بود.... فقط از روشنک و تينای عزيزم خيلی ممنونم که با اينکه وبلاگ ندارن ولی همراه هميشگی وبلاگم بودن و با نظرهای قشنگ و مفيدشون شرمنده م ميکنن

مثلا ميخواستم دو خط بيشتر ننويسما !! ولی وقتی آدم شروع ميکنه هی حرف تو حرف مياد!!

 واسه تنوع هم که شده گفتم از اين به بعد هر دفعه يه آهنگ هندی براتون بذارم يه صدايی از اينجا دربياد!!(البته اگه اين شير ميشن کار کنه! )  حالا هميشه دارين shake that ... baby  گوش ميدين يه بارم میاين اينجا آهنگ  دور درختی گوش بدين!! ولی خدايش آهنگای قشنگشونو ميذارم که خيلی هم دور درختی نباشه!!!

                            **********************************

باز امتحانا شروع شد من دست به دعا شدم!! تو رو خدا دعا کنيدا...!!!

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۳


بدون شرح

 

         هی ميگن دماغش گنده ست اومده صورت دختره رو هم خراب کرده! آخه يکی نيست بگه تو به دماغ درازش چيکار داری....(!؟) قضيه اون مرده ست که ميگفت تو مو ميبينی و من پيچش مو!!!

 

 

                                اگه خواستين اينجا کليک کنين//

 

 

  
نویسنده : sima aria ; ساعت ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳ آبان ،۱۳۸۳